در پیش بیدردان چرا فریاد بی حاصل کنم گرشکوه ای دارم زدل با یار صاحبدل کنم در پرده سوزم همچو گُل درسینه جوشم همچو مُل من شمع رسوا نیستم تا گریه درمحفل کنم اول کنم اندیشه ای تابرگزینم پیشه ای آخر به یک پیمانه مِی اندیشه راباطل کنم زان دو ؛ ستانم جام را آن مایه آرام را تاخویشتن را لحظه ای ازخویشتن غافل کنم از گُل شنیدم بوی او مستانه رفتم سوی او تاچون غبارکوی او ؛ درکوی جان منزل کنم روشنگری افلاکیم ؛ چون آفتاب از پاکیم خالی نیم تا خویش را سرگرم آب وگِل کنم غرق تمنای توام ؛ موجی زدریای توام من نخل سرکش نیستم ؛ تاخانه درساحل کنم دانم که آن سرو سهی از دل ندارد آگهی چند از غمِ دل چون رهی فریادِ بی حاصل کنم
آمده ام که سر نهم عشق تو را به سر برم ور تو بگوییم که نی نی شکنم شکر برم آمده ام چو عقل و جان از همه دیدهها نهان تا سوی جان و دیدگان مشعله نظر برم آمده که رهزنم بر سر گنج شه زنم آمده ام که زر برم زر نبرم خبر برم گر شکند دل مرا جان بدهم به دل شکن گر ز سرم کله برد من ز میان کمر برم اوست نشسته در نظر من به کجا نظر کنم اوست گرفته شهر دل من به کجا سفر برم آنک ز زخم تیر او کوه شکاف می کند پیش گشادتیر او وای اگر سپر برم گفتم آفتاب را گر ببری تو تاب خود تاب تو را چو تب کند گفت بلی اگر برم آنک ز تاب روی او نور صفا به دل کشد و آنک ز جوی حسن او آب سوی جگر برم در هوس خیال او همچو خیال گشتهام وز سر رشک نام او نام رخ قمر برم این غزلم جواب آن باده که داشت پیش من گفت بخور نمیخوری پیش کسی دگر برم