من عاشق هیچ کس نیستم. اما عاشقم ! من عاشق غروبم. عاشق نشستن و خیره شدن به غروب. من عاشق ابرم و هرچه شبنم از اوست. عاشق سنگ انداختن توی آب و گوش کردن به صدای دلنشین موجم. من عاشق نشستن با دوستان پاک و عاشقم هستم. عاشق گوش کردن به دلشان. عاشق خنده هاشان و دیو انگی هاشان. من عاشق چرخ و فلکم. عاشق نان و پنیر و سبزی... من میتوانم عاشق شوم وقتی باران می بارد . عاشق می شوم وقتی دو پرنده را با هم در اوج میبینم . من عاشق گریه های یواشکی و عاشق خنده های زورکی ام. من عاشق مهربانیم . عاشق سکوت مرموز دل های شکسته . عاشق نگاه خیره به دیوارم. عاشق گم شدن و به اوج رسیدن در خیال هستم. من عاشق سادگی شعرهای سهرابم و عاشق غنای شعرهای حافظ. من عاشق صدای مادرانه ام .عاشق آرامشی که به من می بخشد. عاشق موسیقی ام. من عاشق سازم. عاشق نواختنم و عاشق خواندن برای دلم . من عاشق پاییزم و عاشق برگ زرد خزان. عاشق خش خش برگ ها زیر پای یک رهگذر. من عاشق شبم .عاشق ماه وستاره ها . من عاشق صبحم عاشق طلوع .عاشق روشنی . من عاشق نورم عاشق نور مطلق . وقتی خدا را صدا میزنم من از همیشه عاشق ترم....
آمده ام که سر نهم عشق تو را به سر برم ور تو بگوییم که نی نی شکنم شکر برم
آمده ام چو عقل و جان از همه دیدهها نهان تا سوی جان و دیدگان مشعله نظر برم
آمده که رهزنم بر سر گنج شه زنم آمده ام که زر برم زر نبرم خبر برم
گر شکند دل مرا جان بدهم به دل شکن گر ز سرم کله برد من ز میان کمر برم
اوست نشسته در نظر من به کجا نظر کنم اوست گرفته شهر دل من به کجا سفر برم
آنک ز زخم تیر او کوه شکاف می کند پیش گشادتیر او وای اگر سپر برم
گفتم آفتاب را گر ببری تو تاب خود تاب تو را چو تب کند گفت بلی اگر برم
آنک ز تاب روی او نور صفا به دل کشد و آنک ز جوی حسن او آب سوی جگر برم
در هوس خیال او همچو خیال گشتهام وز سر رشک نام او نام رخ قمر برم
این غزلم جواب آن باده که داشت پیش من گفت بخور نمیخوری پیش کسی دگر برم
در خم پس کوچه های زندگی آرزو گم کرده تنها می روم
در شیار روشن تاریک شب لنگ لنگان سوی فردا می روم
می روم شاید که در دشت شفق بینم آن رنگین پر خورشید را
می روم شاید به بام کهکشان بینم آن تک اختر امید را
بسته ام بار سفر از شهر خود می روم آشفته تا شهر دگر
گشته ام بیگانه با هر آشنا می روم شاید شوم بیگانه تر
دل من یه روز به دریا زد و رفت
پشت پا به رسم دنیا زد و رفت
هوای تازه دلش میخواست ولی
آخرش توی غبارا زد و رفت
دنبال کلید خوشبختی می گشت
خودشم قفلی رو قفلا زد و رفت
یه دفعه بچه شد و تنگ غروب
سنگ توی شیشهء فردا زد و رفت
حیوونی تازگی آدم شده بود
به سرش هوای حوا زد و رفت
دلسوخته تر از همه ی سوختگانم
از جمع پرکنده ی رندان جهانم
در صحنه ی بازیگری کهنه ی دنیا
عشق است قمار من و بازیگر آنم
با آنکه همه باخته در بازی عشقند
بازنده ترین است در این جمع نشانم
ای عشق از تو زهر است به جامم
دل سوخت ، تن سوخت ، ماندم من و نامم
دلسوخته تر از همه ی سوختگانم
از جمع پرکنده ی رندان جهانم
عمری ست که می بازم و یک برد ندارم
اما چه کنم عاشق این کهنه قمارم
ای دوست مزن زخم زبان جای نصیحت
بگذار ببارد به سرم سنگ مصیبت
من زنده از این جرمم و حاضر به مجازات
مرگ است مرا گر بزنم حرف ندامت
باید که ببازم با درد بسازم
در مذهب رندان این است نمازم
عمری ست که می بازم و یک برد ندارم
اما چه کنم ، عاشق این کهنه قمارم
من در به در عشقم و رسوای جهانم
چون سایه به دنبال سر عشق روانم
او کهنه حریف من و من کهنه حریفش
سرگرم قماریم من و او ، بر سر جانم
باید که ببازم ، با درد بسازم
در مذهب رندان ، این است نمازم
عمری ست که می بازم و یک برد ندارم
اما چه کنم عاشق این کهنه قمارم
اردلان سرفراز
آشفته زمانی ست یا رب کمکم کن
اُفتِ زندگانی ست یا رب کمکم کن
یک لحظه دلم بی عشق آسوده نباشد
عشقی که به ناپاکی آلوده نباشد
ای چشم امید من بر لطف و عطای تو
گر من هنری دارم باشد به رضای تو
خوبی و بدی بر همه تاثیرگذار است
راهی بکشانم که به خوشنامی قرار است
از نیک سرشتی منو بی بهره نگردان
این بنده ی درمانده به درگاه تو زار است
یک لحظه دلم بی عشق آسوده نباشد
عشقی که به ناپاکی آلوده نباشد
ای چشم امید من بر لطف و عطای تو
گر من هنری دارم باشد به رضای تو
یا رب منه من را بستان و تهی ام کن
طوطی صفت و آینه وار همچو نی ام کن
کان هر سه ندارد به خود بار منیت
بیخود ز خود از مستی آنگونه می ام کن
ک لحظه دلم بی عشق آسوده نباشد
عشقی که به ناپاکی آلوده نباشد
آن که مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت
در این خانه ندانم به چه سودا زد و رفت
خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشد
تنه ای بر در این خانه ی تنها زد و رفت
دل تنگش سر گل چیدن ازین باغ نداشت
قدمی چند به آهنگ تماشا زد و رفت
مرغ دریا خبر از یک شب توفانی داشت
گشت و فریاد کشان بال به دریا زد و رفت
چه هوایی به سرش بود که با دست تهی
پشت پا بر هوس دولت دنیا زد و رفت
بس که اوضاع جهان در هم و ناموزون دید
قلم نسخ برین خط چلیپا زد و رفت
دل خورشیدی اش از ظلمت ما گشت ملول
چون شفق بال به بام شب یلدا زد و رفت
همنوای دل من بود به هنگام قفس
ناله ای در غم مرغان هم آوا زد و رفت
هوشنگ ابتهاج
سراپا اگر زرد و پژمرده ایم
ولى دل به پائیز نسپرده ایم
چو گلدان خالى لب پنجره
پر از خاطرات ترک خورده ایم
اگر داغ دل بود، ما دیده ایم
اگر خون دل بود، ما خورده ایم
اگر دل دلیل است، آورده ایم
اگر داغ شرط است، ما برده ایم
اگر دشنه دشمنان، گردنیم
اگر خنجر دوستان، گرده ایم
گواهى بخواهید، اینک گواه
همین زخم هایى که نشمرده ایم!
دلى سر بلند و سرى سر به زیر
از این دست عمرى به سر برده ایم
قیصر امین پور

نظرات () لینک مطلب