همراه نسیم

تمنا
نویسنده : علی - ساعت ۱:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱٦
 

در پیش بیدردان چرا فریاد بی حاصل کنم
گرشکوه ای دارم زدل با یار صاحبدل کنم
در پرده سوزم همچو گُل درسینه جوشم همچو مُل
من شمع رسوا نیستم تا گریه درمحفل کنم
اول کنم اندیشه ای تابرگزینم پیشه ای
آخر به یک پیمانه مِی اندیشه راباطل کنم
زان دو ؛ ستانم جام را آن مایه آرام را
تاخویشتن را لحظه ای ازخویشتن غافل کنم
از گُل شنیدم بوی او مستانه رفتم سوی او
تاچون غبارکوی او ؛ درکوی جان منزل کنم
روشنگری افلاکیم ؛ چون آفتاب از پاکیم
خالی نیم تا خویش را سرگرم آب وگِل کنم
غرق تمنای توام ؛ موجی زدریای توام
من نخل سرکش نیستم ؛ تاخانه درساحل کنم
دانم که آن سرو سهی از دل ندارد آگهی
چند از غمِ دل چون رهی فریادِ بی حاصل کنم

رهی معیری


 
 
شراب عاشقان
نویسنده : علی - ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱٦
 

نخستین باده که اندر جام کردند
ز چشم مست ساقی وام کردند

چو با خود یافتند اهل طرب را
شراب بیخودی در جام کردند

لب میگون جانان جام در داد
شراب عاشقانش نام کردند

به گیتی هر کجا درد دلی بود
بهم کردند و عشقش نام کردند


ز بهر صید دلهای جهانی
کمند زلف خوبان دام کردند

جمال خویشتن را جلوه دادند
به یک جلوه دو عالم رام کردند

نهان با محرمی رازی بگفتند
جهانی را از آن اعلام کردند

چو خود کردند راز خویشتن فاش
عراقی را چرا بد نام کردند

گوش کنید


 
 
روزهای بی تو
نویسنده : علی - ساعت ۱:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱٤
 
روزهایی که بی تو می گذرد
گرچه با یاد توست ثانیه هاش
آرزو باز می کشد فریاد
در کنار تو می گذشت ای کاش!

 
 
بهشت
نویسنده : علی - ساعت ٢:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱
 

این چه حرفیست که در عالم بالاست بهشت
هر کجا دست دهد وقت خوش آنجاست بهشت
از درون سیه توست جهان چون دوزخ
دل اگر تیره نباشد همه دنیاست بهشت

صائب تبریزی


 
 
یادمان باشد ...
نویسنده : علی - ساعت ۱:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۳٠
 

یادمان باشد از امروز خطایی نکنیم
گر که در خویش شکستیم صدایی نکنیم

پرپروانه شکستن هنر انسان نیست
گر شکستیم ز غفلت  من و مایی نکنیم

یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم
وقت پرپر شدنش ساز و نوایی نکنیم

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد
طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم

یادمان باشد اگر این دلمان بی کس شد
طلب مهر ز هر چشم خماری نکنیم

یادمان باشد که دگر لیلی و مجنونی نیست
به چه قیمت دلمان بهر کسی چاک کنیم

یادمان باشد که در این بهر دو رنگی و ریا
دگر حتی طلب آب  ز دریا نکنیم

یادمان باشد اگر از پس هر شب روزیست
دگر آن روز پی قلب سیاهی نرویم

یادمان باشد اگر شمعی و پروانه به یکجا دیدیم
طلب سوختن بال و پر کس نکنیم

یادمان باشد سر سجاده عشق
جز برای دل محبوب دعایی نکنیم


 
 
شهر خالی
نویسنده : علی - ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۳٠
 


وای از دنیا که  یار از یارمی ترسد
غنچهای تشنه از گلزار می ترسد
عاشق از آوازه ی  دیدار می ترسد 
پنجه  خنیا گران از تار می ترسد 
شهسوار از جاده  هموار می ترسد 
این طبیب  از دیدن بیمار می ترسد

 
 
من عاشق نیستم اما ...
نویسنده : علی - ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱۳
 

من عاشق هیچ کس نیستم.  اما عاشقم !

من عاشق غروبم.

عاشق نشستن و خیره شدن به غروب.

من عاشق ابرم و هرچه شبنم از اوست.

 عاشق سنگ انداختن توی آب و گوش کردن به صدای دلنشین موجم.

 من عاشق نشستن با دوستان پاک و عاشقم هستم.

عاشق گوش کردن به دلشان. عاشق خنده هاشان و دیو انگی هاشان.

من عاشق چرخ و فلکم. عاشق نان و پنیر و سبزی...

 من میتوانم عاشق  شوم وقتی باران می بارد .

عاشق می شوم وقتی دو  پرنده را با هم در اوج میبینم .

من عاشق گریه های یواشکی و عاشق خنده های زورکی ام.

من عاشق مهربانیم . عاشق سکوت مرموز دل های شکسته .

عاشق نگاه خیره به دیوارم. عاشق گم شدن و به اوج رسیدن در خیال هستم.

 من عاشق سادگی شعرهای سهرابم و عاشق غنای شعرهای حافظ.

من عاشق صدای مادرانه ام .عاشق آرامشی که به من می بخشد.

عاشق موسیقی ام. من عاشق سازم. عاشق نواختنم و عاشق خواندن برای دلم .

من عاشق پاییزم و عاشق برگ زرد خزان.

 عاشق خش خش برگ ها زیر پای یک رهگذر.

 من عاشق شبم .عاشق ماه وستاره ها .

من عاشق صبحم عاشق طلوع .عاشق روشنی . من عاشق نورم عاشق نور مطلق .

وقتی خدا را صدا میزنم من  از همیشه عاشق ترم....

اینجا


 
 
آمده ام که سر نهم
نویسنده : علی - ساعت ٤:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱۳
 

آمده ام که سر نهم عشق تو را به سر برم     ور تو بگوییم که نی نی شکنم شکر برم
آمده ام چو عقل و جان از همه دیدهها نهان    تا سوی جان و دیدگان مشعله نظر برم
آمده که رهزنم بر سر گنج شه زنم     آمده ام که زر برم زر نبرم خبر برم
گر شکند دل مرا جان بدهم به دل شکن      گر ز سرم کله برد من ز میان کمر برم
اوست نشسته در نظر من به کجا نظر کنم     اوست گرفته شهر دل من به کجا سفر برم
آنک ز زخم تیر او کوه شکاف می کند     پیش گشادتیر او وای اگر سپر برم
گفتم آفتاب را گر ببری تو تاب خود     تاب تو را چو تب کند گفت بلی اگر برم
آنک ز تاب روی او نور صفا به دل کشد     و آنک ز جوی حسن او آب سوی جگر برم
در هوس خیال او همچو خیال گشتهام       وز سر رشک نام او نام رخ قمر برم
این غزلم جواب آن باده که داشت پیش من     گفت بخور نمیخوری پیش کسی دگر برم


 
 
← صفحه بعد